در صفحه اینستاگرامم از چالش های کارآفرینی مینویسم از چالش ها، تردید ها و بحران های مختلف من جمله بحران هویت شغلی! اولین بار ها محض کنجکاوی نوشتم؛ که ببینم چند هم زبان پیدا میکنم؟ و چند نفر هستند که این بحران ها را هم طی میکنند؟!
تا اینکه یک روز توسط مادرم به یک چالش دعوت شدم؛ چیز خاصی نوشته نشده بود یک هشتگ #challengeaccepted و نام کاربری من! @sanaz_rahimi.ir زیر یک عکس سیاه و سفید از مادرم.

از اون جایی که من معمولا آخرین نفری هستم که از این قضایا با خبر میشوم؛ احتمالا الان دیگر میدانید که چالش حمایت زنان از همدیگر بوده و من هم به عنوان ادامه زنجیره دعوت شده بودم…

اولین جدایی های جنسیتی

اولین انشئابات جدایی جنسیتی رو در کوچه احساس کردم؛ جایی که باید همه بچه ها با هم بازی کنن ولی به جای بازی دست جمعی دو تا تیم میشدن و شعر اون یکی جنسیت شیره یا پنیره برای هم میخونن!

راستش همیشه برام جالب بود که درک جنسیتی چطور از اون موقع وجود داره؟

ما بچه هامون رو با این باور ها بزرگ میکنیم؛ نه وقتی که به سن بلوغ نزدیک شده اند و میخواهیم به اون ها آموزش مسائل جنسی بدهیم! بلکه از روزی که برای پسرمون سیسمونی آبی و ماشین و تفنگ میخریم و برای دخترمون باربی و عروسک و کالسکه بچه صورتی. از روزی که دخترمون رو میفرستیم کلاس باله و پسرمون رو میفرستیم کلاس کاراته؛ قبل از اینکه خودشون بفهمن باله دوست دارند یا کاراته؟ از روزی که پسرمون رو برای آچار برداشتن تشویق برای عروسک برداشتن مسخره میکنیم! داریم این باور ها رو میسازیم که باید طبق جنسیت مشخصت رفتار کنی وگرنه طرد میشی؛ وگرنه دوستت ندارن…
و از طرفی بهش یاد میدیم اون یکی گروهی که از جنسیت تو نیست و این ویژگی ها رو نداره؛ از گروه تو نیست و باید طرد بشه.

بعد مدرسه هاشون رو جدا میکنیم و کار به جایی میرسه که هر کدومشون فکر میکنن اون یکی از یه دنیای دیگه ست.

یه بار یکی از همکارهام ازم پرسید که برای تولد خانمم چی بخرم؟
من که گیج شده بودم گفتم: تا حالا خانم تون رو ندیدم! از کجا باید بدونم؟
گفت خوب شما میدونی خانم ها با چی خوشحال میشن دیگه!
نه راستش نمیدونم؛ حدودا تا به حال با صد ها زن صمیمی بودم. تمام درد دل ها و راز هاشون رو شنیدم. اون ها رو به اندازه خودم شناختم و درک کردم ولی متاسفانه باید بگم هر کدوم با یک چیز خوشحال میشن!
تازه با این پیش فرض که من تقریبا سلیقه خاصی در دوست پیدا کردن دارم و تقریبا دوستانم در یک قشر قرار میگیرند.

باورمون بشه یا نه همه انسانیم؛ نه مرد ها سر و ته یک کرباسن نه زن ها همه مثل همن!

ممکنه هر کدوم از ما رانندگی بدی داشته باشه؛ یا هر کدوم بی احساس باشیم.
اشتراکاتی بین هم جنس ها وجود داره اما خیلی هاش بر اساس تربیت مشترکشونه؛ نه ذات مشترک! اما تربیت چنان باعث میشه تعصب فکری پیدا کنیم که راستش راحت نمیشه تشخیص داد که کدوم ویژگی از شخصیت فرد نشات میگیره؟ کدومش مربوط به جنسیت هست؟ و کدوم مربوط به تربیت؟

من فقط میتونم یه بخش هایی که مربوط به ذات زنونه شناخته میشه ولی من ندارم رو انکار کنم. من برادری نداشتم که باهاش مقایسه بشم؛ و اینقدر خوشبخت بودم که مادرم زن قوی ای باشد و مادر مادرم هم زن قوی باشد و من خوشبخت بودم که دختر دست کم پنج نسل از زنان قوی شدم. (نسل ششم رو نمیشناسم!)
بنابراین اینقدر خوشبخت بوده ام که دست کم در ذهن خودم برابر باشم.

مزایای زن ضعیف بودن؛ تشویقی برای زن ضعیف ماندن

داشتم برای دوست های قرن بیست و یکمی و تحصیل کرده ام که نه مورد خشونت خانگی قرار میگیرند نه باور های سنتی شدید دارند؛ ساعت ها گِل لقد می کردم در مورد انواع سرمایه گذاری و پول.
بعد از اتمام بحث با این سوال برخورد کردم که چرا شوهر پولدار کردن جزو راه های پولدار شدن نبود؟!

هرچند که این رو برای شوخی گفتند ولی واقعا حتی برای شوخی هم نباید هچین چیزی به ذهن آدم برسد!
اگر میخواید زن بودن کالایی تحت کنترل، خریدنی و تصاحب کردنی نباشد؛ در هیچ جا نباید باشد! حتی در شوخی. چون نمیشه حق برابر بخوای ولی حق برابر به طرف مقابل ندی.
چون در هر صورت که این برابری رو به هم بزنی دیگه شرایط برابر نیست و حق برابر در شرایط نابرابر بی معنی ست.

یکبار بر علیه سنت مهریه با یکی از دوستانم بحث میکردیم. به نظر من یک نفر خواهان ازدواج برابر نمیتونه درخواست مهریه داشته باشه چون مهریه ماهیتا زندگی رو نابرابر میکنه. مگر اینکه مردها هم مهریه بگیرند! دوستم معتقد بود که وقتی شرایط عرف و قانون نابرابری رو ایجاد کرده مهریه زندگی زن رو تضمین میکنه. نیمتونم باهاش مخالف باشم چون راست میگفت

ولی من اگر زندگی برابر میخوام؛ زندگی برابر میخوام. مهریه به جای زندگی برابر نمیخوام!

مگه غیر از اینه که تغییر جامعه رو باید از تغییر خودمون شروع کنیم؟

من زندگی سنتی رو نفی نمیکنم. ظاهرا همه در آن زندگی ها شادتر و خوشبخت تر بودند ولی ترکیب این دو با هم یه چیز تو مایه های ترکیب پیتزا و قورمه سبزی ست. جور در نمی آید!
شدیدا پیشنهاد میکنم یکی را انتخاب کنید.

پس دفعه بعد که خواستید مرد همراهتان پول رستوران را حساب کند، خرج زندگی تان را بدهد، طلا و جواهر هدیه بگیرید و برای دو نمره بیشتر برای استاد دانشگاه عشوه بیایید؛ فقط بدانید که در ازای مزایای نابرابری شرایط برابر را خودتان به هم زدید.

گروه های کوچکتر؛ موفقیت های بزرگتر

تا حالا چند بار نفر اول دو صد متر مدرسه شده ایم؟ یا آقای گل فوتبال یا هر چیز دیگر بین مدرسه یا دوستان؟!
تا حالا چند بار نفر اول المپیک شده ایم؟

نیاز به اثبات ندارد که در جامعه کوچکتر بهترین شدن راحت تر است. از طرفی همانطور که پیش تر در کلیشه های ذهنی می گویم راه موفقیت برای زنان سخت تر است. برای همین گهگاهی آدم غلغلکش می آید که برود به عنوان بهترین دوچرخه سوار زن، برترین کارآفرین زن یا بزرگترین نویسنده زن تقدیر شود!

این مساله هم درست مثل زندگی سنتی شما را از تمام خواسته های برابری برمیدارد و دوباره میگذارد جایی که با جنسیتتان دیده شوید نه با انسانیت تان. بنابراین بپذیرید که باز هم با پای خودتان از برابری فاصله گرفته اید.

اینکه به زنان دیگر قدرت دهیم که بخواهند و تلاش کنند؛ خوب است. اینکه در مورد چالش های زنانه در زندگی واقعی حرف بزنیم که همه بدانیم تنها نیستیم هم خوب است!

اما شخصا ترجیح میدهم به عنوان انسان و در لیگ انسان ها مورد ارزیابی قرار بگیرم. همه مشکلات خودشان را دارند؛ من هم دارم. همین و نه بیشتر.

وضعیت نابرابر زن ها؛ در کلیشه های ذهنی

در ویرگول پرسیدن سوال درست درباره ملاله یوسف زای نوشتم. دختری که با وجود محدودیت های شدید طالبان به مدرسه رفت و حتی در این راه تیر خورد. آن هم به سر. و تقریبا مُرد.
هنوز زن هایی در دنیا وجود دارند که با زور اسلحه و تهدید جان بچه هایشان محدود میشوند.
اما تحدید یا تهدیدی بزرگ تر وجود دارد که دقیقا در ذهن ماست. چه مرد باشیم و چه زن.

ملاله در ذهن خودش باور داشت که حق درس خواندن دارد و برای آن جنگید. اما چه میشد اگر او هم مثل طالبان از صمیم قلب باور داشت که زن ها نباید درس بخوانند؟ و خانواده اش هم به جای اینکه در مقابل طالبان پشتش بایستند این باور را تقویت میکردند؟

با خجالت تمام یکبار متوجه شدم که وقتی تلویزیون یک نفر رو با کلی عنوان و موفقیت معرفی کرد؛ من از اینکه زن بود یک لحظه شکه شدم انگار که انتظار داشتم یک مرد را ببینم!
دقیقا شبیه همین اتفاق در کانال تلگرام خودم هم افتاد. یک نفر را معرفی کردم تا یک ویدئو از ایشان بارگزاری کنم. خلاصه که ویدئو اشتباهی بارگزاری شد و تا با خبر شوم و آن را جایگزین کنم یکی از دوستانم (که خانم هم بود!) گفت تا قبل دیدن ویدئو فکر میکرد باید طرف مرد باشد.
کلیشه های فکری چنان در بافت مغز ما تنیده شده اند که حتی درکشان غیر ممکن است. و ما نمیفهمیم که دقیقا با چه عینکی دنیا را میبینیم تا حوادثی مثل این اتفاق بیوفتد.

آدم های زیادی رو دیدم که حتی در ورطه نا متناهی و مجانی مغزشان هم آرزو نمیکنند!
اما زن های بیشتری را دیدم که یا آرزو نمیکنند یا فقط برای دیگران آرزو میکنند. من نمیدانم و حتی خودشان هم نمیدانند که واقعا هیچ چیز جز موفقیت بچه هایشان نمیخواهند؟ یا اینطور باور کرده اند که اگر غیر از این باشند خودخواه اند یا مادران خوبی نیستند؟

در این سخنرانی تد خانم دیپا نارایان از صدها مصاحبه ای که با زن ها و درباره زن ها داشته میگوید که اشاره هایی به آرزوهای زنان هم در آن شده:

گاهی احساس میکردم زندگی به خاطر زن بودنم سخت می شود.
البته زندگی برای همه سخت است و من یا هیچ کس دیگری هیچ وقت نمیتوانستیم مطمئن باشیم که چقدر از این سختی به جنسیت مرتبط است؛ چون هیچ وقت جای هم زندگی نکرده ایم. اما خانم پائولا استون ویلیامز که قبل از اون آقای پائول استون ویلیامز بوده تجربیات جالبی از این مساله داره:

به عنوان یک زن میدونم همیشه از یک مرد هم رده خودم راه بلندتری پیش رو دارم چون باید در درجه اول اثبات کنم من هم آدمم. پژوهش های زیادی این پرسش را دنبال میکنند که چرا خانم ها کمتر درخواست میکنند؟ برای استخدام، افزایش حقوق و یا درخواست برای سرمایه گذار. در مورد خودم باید بگم چون انرژی زیادی میبره که اثبات کنم درخواستی که مطرح میکنم اصلا ارتباطی به زن بودن من و مرد بودن شما ندارد!

من به عنوان یک زن وقتی عصبانی میشم در اوج عصبانیت باید اول اثبات کنم که واقعا یک اتفاق عصبانی کننده ای افتاده و هیچ ارتباطی به تاریخ پریود من نداره! اصلا نمیدونم مردم عادی چقدر از هورمون شناسی میدونن که در مواجهه با یک خانم همشون یهو هورمون شناس میشن؟ و از کجا میدونن که آقایونی که باهاشون در ارتباطن به هم ریختگی هورمونی ندارن؟ چون با دانش اندک خودم میدونم آقایون هم دچار به هم ریختگی هورمونی میشن و اتفاقا چون علائم بالینی شون هم کمتره خیلی دیرتر متوجه میشن و اثرات عصبی بیشتری قبل درمان میذاره.

یکبار بین حرف های یکی از فامیل ها شنیدم فلانی زنه، تا پشیمون نشده قرارداد رو باهاش ببند!!!
واقعا چه ربطی به زن بودنش داره؟ تا حالا چند نفر رو دیدین که بزنن زیر حرفشون؟ چند تاشون زن بودن؟!

شاید نتونیم کلیشه های ذهنی مون رو حل و فصل کنیم؛ شاید حتی نتونیم پیداشون کنیم. اما دفعه بعد که خواستیم چیزی رو به جنسیت خاصی ارجاع بدیم ببینیم آیا واقعا در جنسیت دیگر مصداق نداره؟
هیچ آقایی رو ندیدید که بد رانندگی کنه؟
هیچ خانمی که بد دهن باشه رو ندیدین؟
هیچ مردی به اشیا لوکس علاقه نداره؟
هیچ زنی بی محبت نیست؟

بیشتر چیز هایی که به یک جنسیت خاص ربط میدیم در واقع هیچ ارتباطی به جنسیت طرف نداره و این فقط باعث میشه قبل از اینکه زمان بذاریم و کسی رو بشناسیم در موردش کلی قضاوت کرده باشیم.

حتی اگر خوش شانس بوده باشید و تا حالا آرزو هاتون رو محدود نکرده باشید؛ باید بدونید زن بودن به این معنیه که باید برای هر چیزی تلاش بیشتر کنید:

شاید زور تفنگ و کتک بالای سرتون باشه شاید هم نباشه اما دو تا چیز هست که فقط توسط خودمون محدود یا نا محدود میشه قدرت خواستن و قدرت تلاش.